گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 24 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

37 هفته و 1 روز(شمارش معکوس شروع شد)

سلام عزیزدلم سلام پسر قشنگم باورم نمیشه این همه انتظار برای دیدنت و به آغوش کشیدنت داره تموم میشه و به لطف خدا 8روز دیگه پاهای کوچولوت رو به این دنیا میذاری دلم میخواد از خوشحالی گریه کنم هنوز هم باورم نشده که دارم مــــادر میشم! نمیدونم کی باورم میشه! شاید با شنیدن اولین گریه ت در لحظه ی تولدت ؛ یا  وقتی اولین بار از بوی تنت مست میشم؛ یا شاید هم وقتی  از شیره ی وجودم سیرت کردم! اون وقته بهم ثابت میکنی که خواب نیستم و این همه اتفاقات قشنگ تو بیداری داره اتفاق میوفته نمیدونی چقدر بیتابم چقدر بیقرارم دیروز بابا رحیم میگفت: این 9ماه به یک طرف؛این 9 روز هم به یه طرف! همه منتظر اومدنت هستن چن...
2 مهر 1393

36 هفته و 2روز

سلام عزیزدلم خوبی عشق کوشولوی مامان مامان قربونت بره که جات حسابی تنگ شده و کلافه ای. خداروشکر مرحله ی بحران رو گذروندیم و ازین به بعد هروقت که بدنیا بیای احتیاج به دستگاه نداری. یکشنبه نوبت دکتر داشتم بیمارستان صارم اولین بار بود که دکتر"نیــک نفس" ویزیتم میکرد عااالی بود! خیلی ازش خوشم اومد...بمب انرژی بود...کلی انرژی + داد بهم. خیلی خوشحالم که دکترمو عوض کردم و این خانوم انتخاب کردم. معاینه کرد شکمم رو و گفت 36هفته کاممل هستی(دوروز بزرگتر از تاریخ اصلی) وزنت هم 3کیلو هست! و اگر بدنیا بیای احتیاج به دستگاه نداری. گفت که لک بینی بخاطر معاینه بوده و تقریبا تو این هفته ها هم طبیعیه ولی اگه زیاد شد یا ح...
27 شهريور 1393

35 هفته و 4 روز (پسرک عجولِ من)

سلام پسرک عجولِ من انگار دلت میخواد زودتر از موعد بیای بغل منو بابا! پنجشنبه ساعت 2 نیمه شب با درد فراوون منو راهی بیمارستان کردی دکتر گفت دهانه رحم یک سانت باز شده و باید بری بیمارستانی که دستگاه داشته باشه چون بچه نارسه هنوز دردم آروم شد و خوابیدم و نرفتم تهران.چون تکونات عادی بود نگران نشدم ساک بیمارستان رو هول هولی آماده کردیم از فرداش حسابی استراحت کردم ولی از دیشب لک بینی دارم  که اونم از علائم زایمان زودرسه! نگرانم مادر! دلم نمیخواد زود بدنیا بیای و توی دستگاه بمونی! اگه یک هفته ی دیگه فقط یک هفته ی دیگه صبر کنی  احتیاج به دستگاه هم نداری! یکشنبه ساعت 3ونیم عصر بیمارستان صارم اولین ویزیت...
23 شهريور 1393

35 هفته و 1 روز( شروع ماه آخر)

سلام زندگی من خوبی عزیزِ مامان؟ امروز 35هفته و 1 روز هستیم, و چندروزیه که وارد ماه آخر شدیم؛ فک کنم اگه خدا بخواد یک ماه دیگه تو بغلمی ای قربونت برم که همه رو بی تاب دیدنت کردی! نمیدونی بابا رحیم چقدر ذوق داره برای دیدنت,وقتی ازت حرف میزنه قند تو دلش آب میشه! ثانیه شماری میکنه برای اومدنت پسر قشنگم گل پسریِ من چندروز پیش یه شوک به همه وارد کرد و فک کردیم که دیگه وقت اومدنشه و میخاد زودتر از موعد بیاد بغل مامن و باباش یه شب حسابی دل درد و کمر درد گرفتم  ,انقباضات شکمم زیاد شده بود و تقریبا همه علائمم به زایمان میخورد. با دوستم ساناز که ماماست هم حرف زدم و اونم تایید کرد که ممکنه مراحل زایمان باشه و بای...
19 شهريور 1393

34 هفته و 2 روز(آخرین روزای ماه هشتم)

سلام عشقم؛سلام جونم،عمرم،نفسم خوبی پسر قشنگم؟ درد و بلات به جونم که اینقدر جات تنگ شده که به سختی تکون میخوری چندروز پیش داشتم حالتهای این هفته ت رو میخوندم وقتی دیدم تو این هفته تو چه حالتی هستی دلم سوخت برات!خیلی جات تنگ شده پسر قشنگم!الهی بمیرم میخوای بدونی الان توچه موقعیتی هستی؟الان عکسشو میذارم: وقتی این عکسو دیدم گفتم الهی بمیرم؛بچه م حق داره اینقد ر ورجه وورجه میکنه جاش تنگ شده!! قربون اون ضربه هات برم که لحظه ای نیست که بی نصیبم کنی امروز دوروزه که وارد هفته 35شدیم روزها به سرعت میگذره و  باورم نمیشه که ان شالله حدود یکماه دیگه بالاخره روی ماهت رو میبینم خیلی خوشحالم که بالاخره میبینمت ولی...
13 شهريور 1393

32 هفته و 1روز

سلام پسر قشنگم خوبی قند عسلم؟ امروز وارد هفته 33 شدیم و روز به روز به روز اومندت نزدیک میشیم الان ساعت16:55دقیقه است.بابایی نیم ساعت پیش با دوستاش رفت شمال منو پسرم یه بار دیگه تنها شدیدم چاره ای نیست پسرم.بابایی که گناهی نکرده دلش میخواست با دوستاش بره سفر ماهم چیزی نگفتیم انشالله بهشون خوش بگذره و صحیح و سالم برگرده پیشمون این دفعه  به خودم قول دادم که گریه نکنم ولی نشد...یعنی نتونستم هرچی سعی کردم بابا که رفت به زور اشکامو تو چشمام نگه داشته بودم.چند ددقیقه ای رفتیم پایین و زود اومدم بالا. جای خالی بابا اشکمو جاری کرد... دعا کن بابا صحیح و سالم برگرده پیشمون پسرم. هفته ی پیش یادم نیست که چطوری گذ...
29 مرداد 1393

31 هفته و 1 روز(ماه هشتم)

سلام امیرعلیِ شیرینم خوبی عزیزِ مادر؟ امروز به حساب هفته ای بارداری 31هفته و 1روزه که با هم هستیم یعنی 8روزه که وارد ماه هشتم شدیم. ولی به حساب روزشمار وبلاگت 5روزه که وارد ماه 8شدیم! نمیدونم کدوم درسته! البته هفته های بارداری دقیق تره.به هرحال مهم اینه که خداروشکر داریم به روز دیدار نزدیک میشیم. کمتر از 60روز دیگه ان شالله به امید خدای بزرگ تو بغلم خواهی بود الان که دارم مینویسم دائم داری تو شکمم اینور اونور میری؛هی شکل شکمم رو تغییر میدی! چندروزه ماشالله هزارماشالله فعالیتت زیاد شده و ضرباتت دردناک.خودت رو گوله میکنی تو شکمم. دیشب دیدم ضرباتت بیوقفه و شدید و به وضوح قابل روئیته,نخواستم بابایی ازین لحظه های شیرین ...
22 مرداد 1393

29 هفته و 1 روز

سلام عزیزدلم سلام پسرم خوبی؟ الان که دارم مینویسم برات ساعت یه ربع به 4روز هشت مرداد 93است. منو تو توخونه تنهاییم بابا رحیم با مامان و باباش و عمه رفتن ییلاق. همین الان رفتن صورت و چشمهای من هنوز خیسه ببخشید مامانی ؛ببخشید عزیزم...دست خودم نیست میدونم تو ناراحت میشی ولی باااور کن نمیتونم گریه نکنم دست من نیست بی اختیار چشمام پرازاشک میشه و من نمیتونم جلوشو بگیرم از یکشنبه که فهمیدم میخواد بره دائم گریه کردم!اعصاب اونم با گریه هام داغون کردم. تو میدونی مامان,من نمیتونم دوری بابارو تحمل کنم :( من طاقت دوریشو ندارم :( از طرفی هم از جاده ی ییلاق خیلی میترسم,همش استرس  دارم و میترسم... ای کاش این موض...
8 مرداد 1393